|
به غروب چنان بنگر که بایست همه چیز در آن میمرد؛و به روز چنان که هر چیز در آن میزاد |
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!!
+ نوشته شده در ساعت 22:13 توسط سمیه |
چه کنم دلم از سنگ که نیست...
+ نوشته شده در ساعت 12:31 توسط سمیه
| ||||||