تپشهاي قلبم را به باور خاطره ها يم پيوند ميزنم ،
و سرزميني را كه همزاد با خا ك است و كهن تر از تاريخ ، براي نو باوگان خاك به دوران رسيدگان تاريخ ، زمزمه مي كنم.
زمزمه مي كنم كه:
من از نسل شب شكننان روزگارم،
من از نسل نور آفرينان پاك ،
از سلاسه پاك آريا ئيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين،
همان از شرق تا غرب گسترده آغوش ،
همان پيام آور مهر و دوستي ،
همان گرفته در فش آشتي بر دوش
نه خود ستيزم، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيكي ياد آر
كه يادگار يادگاران من ، همه شادي است وشادماني
…
شب بلند است و سياهي پايدار،ولي
باور به نور و روشنايي است،
كه شام تيره مارا ، از تاريكي مي رهاند
و از دل شبهاي يلدا ، جشن مهر و روشنايي به ارمغان مي رساند
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاري نگه داريم…
چون عاشق معشوق را ببيند اضطرابي در وي پيدا شود، زيرا كه هستي او عاريتي ست و روي در قبله نيستي دارد.وجود او در وجد مضطرب شود ، تا با حقيقت كار نشيند،وهنوز تمام پخته نيست، چون تمام پخته شود در التقا از خود غايب شود ، زيرا كه چون عاشق پخته شد در عشق و عشق نهاد او را بگشاد ، چون طلايه وصال پيدا شود وجود او رخت بر بندد به قدر پختگي او در كار .
آورده اند كه اهل قبيله مجنون گرد آمدند و به قوم ليلي گفتند : «اين مرد از عشق هلاك خواهد شد ، چه زيان دارد اگر يكبار دستوري باشد تا او ليلي را بيند؟»
گفتند : « ما را از اين معني هيچ بخلي نيست ، وليكن مجنون خود تاب ديدار او ندارد.»
مجنون را بياوردند و در خرگاه ليلي برگرفتند. هنوز سايه ليلي پيدا نگشته بود كه مجنون را مجنوز در بايست گفتن. بر خاك در پست شد. گفتند : « ما گفتيم كه او طاقت ديدار او ندارد!»
اينجا بود كه با خاك سر او كاري دارد.
گر مي ندهد هجر به وصلت بارم با خاك سر كوي تو كاري دارم
زيرا كه از قوت تواند خورد در هستي علم ، اما از حقيقت وصال قوت نتواند خورد كه كه اوئي او بنمايد.
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
دو روز مانده بود به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده با قي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد . التماس و درخواست كرد ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته ها پيچيد ، خدا سكوت كرد.
كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد .
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد،خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم! اما يك روز ديگر هم رفت.تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و اين يك روز را زندگي كن.
او لا به لاي هق هقش گفت:
اما با يك روز ... با يك روز چه كار مي توان كرد؟
خدا فرمود:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آن كه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد.
و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. مي ترسيد حركت كند ، راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كردزندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيدو زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را بدست نياورد
اما...
اما در همان روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد و كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها يي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. اودر همان يك روز آشتي كرد،خنديد و سبك شد،لذت برد و سرشار شد و بخشيد ،عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز ، زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او درگذشت،
كسي كه هزار سال زيسته بود!
به من زیستنی عطا کن
که دم مرگ بر بی ثمری
لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
به من مردنی عطا کن
که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
خدایا
بگذار تا مرگ را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که
تو دوست میداری
خدایا
چگونه زیستن را به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت


