
بياييد بيدار شويم و خواب زده ها را نيز بيدار كنيم.
زندگي ديگر تكرار نمي شود ، بياييم آن را با دوستي ترسيم و با عشق رنگ آميزي كنيم و
اين فرصت شور انگيز را صرف رويش محبت و مهر كنيم.
ما آمده ايم تا ببخشيم.
آمده ايم تا سفره مان را با نان و عشق و اميد بياراييم.
آمده ايم تا قسمت كنيم مهرباني را با همسايه مان.
آمده ايم تا راستي را پيشه كنيم و رها شويم.
بياييم با خاك و آب هم پيوند باشيم و با ماه،ستاره و خورشيدخويشاوند.
يگانه باشيم با دل ها و بيگانه با ترس.
بياييم پرواز را بياموزيم و دل ها را تسخير كنيم نه به قهر بلكه با مهر.
بياييم رهرو حقيقي كيش مهر باشيم.
ما را ز فهميدن عشق غافل كردند فهميدن عشق را چه مشكل كردند
انگار كسي به فكر ماهي ها نيست سهراب بيا كه آب را گل كردند!
گفت:«راز آفرينش در چيست؟»
گفتم:«كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ»
گفت:«زندگيم از بهر چه خالي است؟»
گفتم:«زندگي خالي نيست،مهر باني هست،سيب هست، ايمان هست»
گفت:«خدا را در كجا ميتوان يافت؟»
گفتم:«در همين نزديكي، لاي آن شب بو ها،پاي آن كاج بلند.»
گفت:«گذشته،دردناك وآينده،نامعلوم است.»
گفتم:«زندگي آب تني كردن در حوضچه ي اكنون است.»
گفت:«حقيقت چيست؟»
گفتم:«آن چه تو باور كني ، حقيقت است.»
گفت:«خوشا به حال آنان كه به دنبال حقيقتند.»
گفتم:«خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند.»
گفت:«راه خوشبختي از كدام طرف است؟»
گفتم:«خوشبختي خود راه است.»
گفت:«فاصله ي من تا خوشبختي چه قدر است؟»
گفتم:«فاصله تو با خوشبختي به اندازه ي فاصله تو از خودت است»!
كوتاه ترين لحظه بودن،
زندگي است
هنگامي كه:
تمام بهشت را با نگاهي بر اندام درخت
پنجره اتاقم تجربه مي كنم
چرا ناراحت باشم؟
وقتي كه:
بهترين موسيقي ها را در سكوت اتاق
كوچكم مي شنوم
چرا غرق شادي نباشم؟
گاه يك لبخند ،آن قدر عميق مي شود
كه گريه كنم
گاه:
يك نغمه ، آن قدر عميق دست نيا فتني است
كه با آن زندگي مي كنم
گاه:
يك نگاه آن چنان سنگين است ، كه
چشمانم رهايش نمي كنند
گاه:
يك عشق آن قدر ماندگار است ، كه
فراموشش نمي كنم.
گهواره رو تكون نديد لالايي ديگه نگيد
علي اصغر خوابيده
علي اصغر خوابيده
گريه ديگه نمي كنه نا له ديگه نمي كنه
فكر مي كنم كه اين دفعه ديگه راحت خوابيده
با ل و پر نزن قناري آتيشم نزن قناري
مي دونم كه خسته اي تو با ل و پر شكسته اي تو
امان از درد جدايي خسته و غريب و تنها
با گلوی پاره پاره
پر زدي ميو ن ابرا
گهواره رو تكون نديد لالايي ديگه نگيد
علي اصغر خوابيده
علي اصغر خوابيده
مينديش كه مي تواني عشق را هدايت كني ، زيرا اگر عشق ، تو را ارزشمند بيابد
،هدايتت خواهد كرد.
"جبرا ابراهيم جبرا"
بسياري عارفان بر آنند كه:
خداوند منشا همه عشق هاست.همانطور كه منشا همه چيز هاي ديگر است ،اما آيا به درستي مي توان گفت :"خداوند عشق است يا نه !؟"
پاسخ همان است كه در مورد ساير صفات الهي مي توان گفت:"آري ، و نه!"خدا يقينا عشق است !عشق ، محبت بي حساب است ، به همين جهت گفته اند كه عشق صفت حق است...!
در فرهنگ و ادب پارسي سخن گفتن در باره عشق ،چندان آسان نيست .
هر چند بن مايه هاي اصلي همه آثار شاعر و عارفان " عشق " است ، و عشق در نگاه بسياري از انديشمندان پديده اي است يافتني ، و شگرف كه به آن به تعريف و توصيف هم نمي گنجد!
چنان كه ابن عربي فيلسوف گرانمايه مي گويد:"هر كس عشق را تعريف كند ، عشق را نشناخته است!"و مولا نا جلال الدين بلخي نيز در دفتر اول مثنوي مي گويد:
هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل گردم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگر است ليك ،عشق بي زبان ،روشن تر است
چون قلم اندر نوشتن مي شتافت چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت
گويي شايسته آن است كه عشق را تجربه كرد،چشيدو احساس كرد،چونان آب گذرايي كه تشنه كامان از آن سرچشمه زلال مي نوشد ، تا كام دل يابند و سيراب شوند. بدان سان كه مولانا در ديوان شمس مي گويد :
عاشقي چه بود ؟كمال تشنگي صد قيامت بگذرد ، و آن نا تمام
زان كه تا قيامت را حد است حد كجا ، آن جا كه عشق بي حد است....
با اين وصف بسياري بر آنند كه همه موجودات ، در عشق سهيم اند،
عشقي كه انگيزه خلقت بوده است .پس تمام موجودات ، دوستدار خدايند و عاشق او،به عبارت ديگر :در دل هر موجودي نياز و شوق به موجودات ديگر ديده مي شود كه پيوسته در تلاشند تا خود را به ديگران بنمايانند
و جلب توجه نمايند.
"اوشو"در كتاب يك زندگي ،يك ترنه ،يك رقص مي گويد:"انسان مجبور است به درون عشق برود ، اين نخستين گام به سوي خداست، و از كنارش نمي توان گذشت .آناني كه مي كوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خدا وند نخواهند رسيد ، اين گام به طور مطلق ضروري است !چون شما هنگامي از تماميت خود آگاه مي شويد كه حضورتان توسط ديگران مسحور شده باشد!"
و مولانا پيشگام ديگر عارفان و پيش از آنان چنين آورده است:
حكمت حق در قضا و در قدر كرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزاي جهان زآن حكم پيش جفت جفت و عاشقان جفت خويش
هست هر جزوي ز عالم جفت خواه راست همچون كهربا و برگ كاه
آسمان گويد زمين را مرحبا با توام همچون آهن و آهنربا
بهر آن ميل است در ماده به نر تا بود تكميل كار همدگر
ميل اندر مرد و زن حق زآن نهاد تا بقا يابد جهان زين اتحاد
ميل هر جزوي به جزوي هم نهد ز اتحاد هر دو توليدي دهد


