نوروز جشني است به درازاي تاريخ تمدن بشري
كه توانسته از گذشته هاي بسيار دور با كوله باري
از نماد و رمز و راز به حيات خود ادامه داده و
خود را به امروز برساند و حتي در لا به لاي
هياهوي سر سام آور زندگي شهر نشيني و ماشيني اين ايام كه در آن،
هر آنچه متعلق به گذشته است محكوم به فراموشي است،
دوام آورده و تجلي گاه فرهنگ كهن ايران زمين و
دوستاي خوبم اول ربيع الاول و همچنين تولد طبيعت رو به
همتون تبريك ميگم
شاد باشید.
شنيده ام كه گفته اند :
سراب آرزوي تحقق نايافته كوير است
سراب و كوير هميشه در كنار هم در قلب و جان هم هستند
اما
اين دو هيچ گاه به هم نمي رسند
هر قدر كوير جلوتر ميايد سراب عقب ميكشد
وبرعكس
حال آنكه كوير خود، سراب راساخته
سراب آنگاه كه خواست در دل كوير قدم گذارد
به كوير گفت:
من در تو ايجاد ميشوم،
شكل ميگيرم،
در آغوش تو اوج ميگرم،
ولي بدان !
من و تو هيچ گاه يكي نخواهيم شد
حتي اگر آرزوي اين را داشته باشيم
كوير نيز كه ميدانست با سراب چيز ديگريست ،
پذيرفت
اما نمي دانست !
نمي دانست!
باخود چه كرده
نمي دانست
هميشه بايد يكي نشدن با محبوبش را
در جلوي چشمان خود بپذيرد...
آينه هاي زنگ زده ام را صدا ميزنم و جامه هاي شلوغم را به سكوت دعوت ميكنم،شمعها را زنده نگاه ميدارم.
كتابهاي خسته ام را مي بندم،سلولهايم را از ترانه هاي رهايي لبريز مي سازم و در بيشه هاي بلوط و گردو دعا مي خوانم.
تو را در برجهاي عاج ، در چشمهاي درخشان بودا و در سپيده دم باراني عشاير جستجو مي كنم.هيچ چيز نمي تواند بين من و تو فاصله باشد ،نه ديوار ،نه سيمهاي خاردار.
اگر تو در كنارم باشي ،مي توانم با اولين قطاري كه از دور دست مي آيدبه سوي بهار بروم،جنگل هاي وحشي را بر بازوانم بنشانم و نوازش كنم،با كودكان در آسمان هفتم قدم بزنم و دفتر شعرم را روي شمعداني هاي دلتنگ بگذارم.
با تو آواز هاي برهنه من شنيدني و اشكهاي عاشقانه ام ديدني است.با تو چراغي كه در قلبم خاموش شده است ، به ناگاه روشن مي شود و معجزه هاي معطر دور وبر مرا فرا مي گيرند.
پيش از آنكه نگاه سا ده ام را حراج كنم بيا و مرا از اين خيابان هاي شلوغ عبور بده!بيا تا با هم از نردبان مهتاب بالا برويم و لابه لاي پرهاي فرشتگان به دنبال تابستان جنوب بگرديم.
بيا قبل از اينكه مردگان به سرازيري برسند،از خاكستر خودمان بيرون بياييم و دور از سنگهاي سياه در افقي روشن نماز بخوانيم.
بيا گيسوان تر خود را در باد شمال رها كنيم و آنقدر اوج بگيريم تا عاشقان قديمي دوباره براي هم نامه بنويسند.
مطمئن باش همه عاشقا با ديدن ما آهي خواهند كشيدو به عشق ما حسادت خواهند كرد.
با ديدن ما حسرت روزهاي از دست رفته روزهايي كه فكر ميكردن عاشق بودن ولي نبودن.
با ديدن ما همه دوباره عاشق ميشوند چون تازه ميفهمن كه بايد چطور عاشق باشن.
راستي واقعا ميتوني بياي؟! ...
آخ كه شايد اينم رسم عاشقي كه من چشم براه قدم هاي تو باشم.
شب با ياد تو بخوابم و سپيده دم با ياد تو بيدار شوم وقتي بيدار شدم تازه ميفهم هيچ نخوابيدم
چون تا صبح با تو بودم در كنار تو...
آخ كه مي شود با يادت نيز زندگي كرد به اميد رسيدن به تو
هر كجا كه شده چه در زمين چه در كهكشان...
مي دانم تا بوده همين بوده عاشقا يا از هم جدا هستند يا يه روز از هم جدا ميشن
البته اين رسم عشق زمينيه
راستي خداي من
چرا عشق رو تو وجود ما زمينيا قراردادي؟
خداي من
ميخواستي با اين حس دوستي چه چيز را به نشان دهي
خدا ي من
چنتا از ما آدما دليل عشق رو فهميديم
اصلا كسي هست كه فهميده باشه ؟؟!!


