آن روزها و شبها كه با تو بودم
آنگاه كه لحظه به لحظه خيره به چشمانت بودم
آنگاه كه صداي تو زيباترين ترانه اي بود كه شنيده بودم
ليلي بودنم را باور نداشتم
گمان ميكردم،
ليلي كسي است ميان من و تو
آري من و تو
نمي دانستم باور نداشتم من همان ليلي تو هستم
اما
ازان روز كه تو رخت بستي ورفتي
درك كردم
دانستم كه روزهايي براي كسي كس بودم
دانستم بي تو نيستم خاموشم
آن گاه كه دانستم بي تو كه هيچ
بدون روياهاي باتوبودن هم نمي توانم زندگي كنم
قبول كردم
من همان ليلي تو بودم
اما دريغ
آنقدر بتو گفتم
"من ليلي نيستم" كه
تو نيز باور كردي مجنون نيستي
ورفتي...
حال نمي دانم نمي دانم
با ليلي شدنم بدون مجنون چه كنم؟
اصلا شايد ديگر من مجنون شدم!!!
اما دريغ...
بگذار هنوز هم صدايت كنم
بگذار هنوز هم نگاهت كنم
بگذار هنوز هم در وراي عالم موجوديت خيره به دو چشمانت شوم
آنفدر نگاهت كنم كه هر دو به هق هقه بيفتيم
هر دو براي بودن و نبودنمان جشن بگيريم
هر دو بودن ونبودنمان را مويه كنيم
باهم زير باران همراه آسمان گريه كنيم
بگذار در سكوت تنهاييمان
دست دردست هم
بشنويم صداي بهار را
صداي رقصيدن باد ميان شكوفه ها را
راستي شكوفه چه كرد؟
كه باد هيچ گاه به او نه نمي گويد!
و هميشه برايش مي رقصد...
كسي تولد مرا به خاطرم مي آورد
براي خاك قلب من گل و ترانه مي خرد
كمي بزرگ ميشوم تنم جوانه مي كند
فقط دلم يواشكي تو را بهانه مي كند
اگر چه با سرود و درد دلم پر از چكاوك است
خودت بگو بدون تو
تولدم مبارك است؟

