مي دونيد چي شد كه بارون آفريده شد؟
حتما ميگيد خدا مي خواسته وسيله اي باشه واسه آبياري جنگلها
واسه سرسبزي دنيا واسه دلگرميه آدما واسه...
اي بابا
درخت و جنگل ، مردم و دنيا...همه و همه بهانه بودند ، بهانه
يه روز اون زموناي خيلي دور
اون وقتها كه زمين و آسمون يكي بودند
يعني مال هم بودند عاشق هم
خدا به زمين و آسمون گفت :"بايد جدا بشيد"
خدا گفت: شما بايد جدا باشيد تا من بتونم آدما رو بوجود بيارم
زمين گفت : نه ،
آسمون گفت: نه
خيلي اصرار كردند
ولي نمي شد خودشونم ميدونستند كه نمي شه
تا اينكه
قبول كردند
آره زمين و آسمون جدا شدند بخاطر ما آدما
بخاطر كسايي كه خودشونم عاشقند حالا عاشق هر چي و هر كي
خلاصه آدما و دنيا تو هاله اي از عشق بوجود اومدند
آسمون خيلي بي قرار تر از زمين بود
واسه همين خدا گفت يه چيز بهت ميدم آرومت كنه و
بهش بارون رو داد
آسمون وقتي گريه ميكرد اشكاش ميريخت رو معشوقش اين باعث ميشد
زمين هيچ وقت آسمون رو فراموش نكنه
اين واسه آسمون خيلي ارزش داشت خيلي زياد
تا حالا غمي رو كه تو درياست حس كرديد؟
ديديد هميشه ميخواد يه چيزي رو بگه؟
آره
دريا همون اشكها و حرفهاي نگفته ي آسمون به زمينه
عکس از مصطفی حسنی
تو را در آغوش گرفتم،
چشم در چشمت شدم
موهايت را نوازش كردم
حرف زديم
برايم گفتي
از گذشته ..
از تنهايي...
از بي كسي...
از آينده...
از آرزو...
از...
گفتي ،
گفتم...
از هر چه دوست داشتي
لحظات
مثل هميشه كند نمي رفت!
باز زندگي برايم شيرين شد
رنگ تازه گرفت
لحظاتم را با دنيا عوض نمي كردم
...
تا اينكه
در حاليكه چشمانم را گشودم
زانو هايم در آغوشم بود
نگاه كردم
تنها سكوت ياريم ميكرد
چقدر هوا سرد بود
صداي اذان مي آمد
زانو هام را گشودم
ايستادم
و
براي تو و چشمانت دست به دعا بردم
عكس از مصطفي حسني
شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....
هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد
که خواهم رفت....
آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....
تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....
و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است.....
مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!

