تبليغاتX
دنیا دیگه مثل تو نداره...

دنیا دیگه مثل تو نداره...

به غروب چنان بنگر که بایست همه چیز در آن میمرد؛و به روز چنان که هر چیز در آن میزاد
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

                                       دلم براي خودم تنگ مي شود

 

ساده تر از اين نمي توانم برايت بنويسم.حالم... خوب نيست،

بيشتر از اين هم نمي توانم برايت بنويسم.حالم... خوب نيست.

لطفا مرا سئوال پيچ نكن.من ازتمام اين سئوالهاي تكراري خسته ام،گيريم برايت گفتم به اين دليل و به آن دليل ... حالم خوب نيست . بعد چه؟چه اتفاقي مي افتد؟

نمي دانم اين شعر از شاعري ايراني - محمد علي بهمني- را خوانده اي كه گفته: گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود.

لطفا مرا سئوال پيچ نكن. من از اين كه «گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود»حالم خوب نيست. به هم مي خورد. اما از من نپرس كه چرا؟ من از مرز گاهي گذشته ام . به هرگز رسيده ام. همان هرگز كه مي گويند:«هرگز از مرگ نهراسيده ام.»شاملو را مي گويم . چه ربطي دارد به «حالم خوب نيست.»خودم نمي دانم ،اما تو هم اگر دچار «گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود .»شوي، دلت  را به هر دري مي زني تا از مرز آن بگذري... شايد به هرگز رسيدي... شايد به هيچ نمي دانم. من از نمي دانم هاي خودم بيزاري ام گرفته است. بايد دلم را - آتش را- گوشه اي ،دخمه اي ،گنجه اي،جايي دفن كنم.

 

ببخش اگر دارم چرت و پرت مي گويم.مي بافم.گفتم كه حالم... خوب نيست. نمي دانم از اين تنهايي هزار ساله است يا از اين دل وامانده كه گويي كه كسي نيست تا نشاني خانه هاي سكوت ،خانه هاي پر از تنهايي را به او بدهد.

حالم... خوب نيست. باور كن. باور كن كه «نمي توانم »تا عمق نگاهم نيز نفوذ گرده است، اما نمي دانم چرا هيچ كس باور نمي كند، ان را نمي بيند.

«نمي توانم»از تنهايي است كه گويا آزارم داده است.

«نمي توانم»از آدمهاست كه حالم را بد كرده است وگرنه من اين نبودم. كودكي هايم را مي گويم.يادت هست. نه، مي دانم. اين يكي را خوب مي دانم كه يادت  نيست. تو كه در كودكي هاي من نبودي، تو در خودت در كودكي هاي خودت بودي و چه حيف!

 

يادت نيست... اما كودكي هايم حالم خوب بود. شايد نان نبود،شايد عشق نبود،شايد همسايه نبود،شايد دوست نبود، اما كودكي هايم بود.

يادت نيست ، اما ... با خودم دوست بودم.نهايتا يادش بخير... حالا حالم خوب نيست و با خودم... دوستي محال است. قطعا.

كودكي هايم را كه نگو... دورند، دور، خيلي دور . مثل آن نان و خربزه اي كه در آن بعد ازظهر كودكي پيش آن تاك انگور خورديم، با ادمهايي كه دورند، دو، خيلي دور.

چه طعمي داشت آن نان و خربزه ... آن تاك انگور... آن بعد از ظهر كودكي... ان آمهايي كه ديگر نيستند و اگر هستند باز نيستند.

يادش بخير...آدمها!

+نوشته شده در ساعت22:52توسط سمیه |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ