خواب...
جا مانده ام در زمان
من در لحظه اي در جايي با كسي جا مانده ام
مي دانم كي؟
مي دانم با چه كسي؟
هنوز در زمستان ام!
آري همان زمستان گرم!
هنوز به تابستان نرسيده ام!
اين تابستان سرد!
آه از سرديه تابستان خواهم سوخت!!
يادش به خير...
كنترل زندگي ام را دادم به ديگري
در عوض
كنترل احساسش را گرفتم
ديگري زندگي ام را نگه داشت تا احساس كنم
من نيز احساس او را نگه داشتم تا زندگي كند
عجب رسمي شده
رسمه زمونه
زندگي با احساس چه قدر غريب شدند....
+نوشته شده در ساعت0:51توسط سمیه |


